شماره تلفن : 09307584802

خانه ژورنال دانشجویان ایران

Iranian Students Article House

رفتار شناسی اسلاتسکی و انتقاد او از Bohm – Bawerk

 

Slutsky’s praxeology and his critique of Böhm-Bawerk

DOI: https://doi.org/10.1016/j.strueco.2003.11.002

September 2004

 

Abstract

This is an introduction to and an analysis of two papers published in German by Eugen Slutsky (Evgeniı̆ Evgenievich Slutskiı̆) in 1926 and 1927, and reproduced in accompanying English translations. The first of these (written in 1925 but not published until 1927) is a brilliant and quite devastating critique of Böhm-Bawerk’s theory of value and its hedonistic and cardinalist presuppositions. The second is an abstract formulation of a theory of human action (“praxeology”) underlying economic theory, modelled somewhat after Hilbert’s geometry—a paper that has been cited by von Mises, Hayek, Lange, and the Polish philosopher Kotarbiński. This introduction also brings to light a letter to Frisch in which Slutsky discusses his afterthoughts concerning his famous 1915 article as well as his opinions about the praxeology article

 

Keywords: Value, Measurability, Praxeology

 

 

رفتار شناسی اسلاتسکی و انتقاد او از Bohm – Bawerk

 

چکیده
این مقاله، مقدمه و بررسی دو مقاله منتشر شده در آلمان توسط Eugen Slutsky در سال ۱۹۲۶ و ۱۹۲۷ است که همراه با ترجمه های انگلیسی دوباره چاپ شده است. اولین مقاله، انتقاد کاملا مشخص و مخرب تئوری Bohm – Bawerk در مورد ارزش و پیش فرض های اصولی و کاردینال آن می باشد. دومین مورد، فرمول خلاصه ای از تئوری عملکرد انسان (رفتارشناسی) تحت تئوری اقتصادی است که پس از هندسه هیلبرت (مقاله ای که توسط ون میسز، هایک، لانگ و فیلسوف هلندی کوتاربینسکی ارائه شد)، مدلسازی شد. این مقدمه، همچنین نامه ای از فریچ را می آورد که در آن، اسلاتسکی در مورد عقاید خود در ارتباط با مقاله مشهورش در سال ۱۹۱۵ و نیز نظرات خود در مورد مقاله رفتار شناسی، بحث می کند.
این مقدمه، بدون کمک Guido Rauscher (که باعث توجه من به بسیاری از منابع عنوان شده در اینجا شد و تخمینات کلاوس ویچ که ترجمه او از مقاله اسلاتسکی، به اسمولینسکی ارجاع داده شده بود را پیگیری کرد و او را ترغیب نمود تا نسخه نهایی ترجمه انجام شده در اینجا را کامل کند؛ و بسیاری از پیشنهاد ها و انتقادهای تاثیرگذار را ارائه نمود) و خود کلاوس ویچ (که نکات اساسی متفاوت و بخش های مختلف را فراهم کرد و توضیحات با ارزش و القا کننده زیادی را ارائه داد) نمی توانست نوشته شود. من ، خود مسئول کم و کاستی های باقیمانده در این مقاله هستم. من همچنین میخواهم از کریس وستون مسئول کتابخانه مینسوتا برای بسیاری از منابع عنوان شده در اینجا میباشد، تشکر نمایم.
دو مقاله اسلاتسکی که اینجا همراه با ترجمه انگلیسی آورده شده اند، دو نوشته اخیر او در مورد تئوری اقتصاد هستند. با توجه به تاریخی که اسلاتسکی در آخر هر مقاله آورده است، ما می فهمیم که انتشارات اخیر، در واقع ابتدا نوشته شد (۲۶ دسامبر ۱۹۲۵) و مورد اول (۱۹۲۶b) یک ماه بعد کامل شد (۲۵ ژانویه ۱۹۲۶). آنها هر دو بخش هایی از یک پروژه در حال انجام بودند. در مقاله زودتر نوشته شده، اسلاتسکی با گفتن این جمله شروع میکند: ملاحظات اساسی قبل از اینکه شما جنبه های مختلف تئوری Bohm- Bawerk را در مورد اعداد در نظر بگیرید، بعنوان ابزاری برای آماده سازی زمینه برای مشخص کردن نهایی تئوری کاربرد حاشیه ای بدست آمده هستند. و در پایان بخش ۲ او در یک تبصره می گوید که از طرف دیگر، او به سوال ارزیابی کاربرد برخواهد گشت. آن مقاله به عنوان انتقاد شدید تئوری Bohm- Bowerk در مورد اعداد است که در مقدمه مقاله بعدی به آن اشاره شده است که می نویسد: در حقیقت ما قادر به پیشروی بدون بکار گرفتن مفهوم اعداد یا هر مورد ویژه که نشان می دهد تجربه گرایی خاص تمایل به تفکر موقت دارد که نمیتواند تا حد زیادی انکار شود. با این حال واضح است که این مقاله، نمی تواند به عنوان توضیح نهایی تئوری کاربرد حاشیه ای دریافت شده، که در مقاله اول مدنظر بود، لحاظ شود. این توضیح نهایی هرگز مشخص نبود.
همانطور که Kolmogorov بیان می کند اسلاتسکی از اقتصاد به ریاضی امد. اما حتی کولموگورو نتوانست تز ۱۹۱۰ را در مورد تئوری کاربرد حاشیه ای در فهرست کتاب شناسی خود فهرست نماید. همانطور که توسط مترجم کولموگورو (Sheynin) عنوان شد، اسلاتسکی، اقتصاد را تا آخر دهه ۱۹۲۰، به دلیل شرایط کاملا سیاسی در USSR رها کرد.
هر دو مقاله، مانند اولین مقاله اساسی اسلاتسکی در مورد احتمال و آمار و مقاله معروف او در مورد دلایل تصادفی چرخه های تجاری، تاثیر جالب فیلسوف هسرل را نشان می دهد. اسلاتسکی، انتقاد خود از تئوری Bohm- Bowerk را با نقد روانگرایی (واژه ای که توسط هاسرل در بحث او مقابل Mill مطرح شد) شروع می کند. انتقاد اصلی اسلاتسکی این است که به جای مستقیما، در مقایسه دو مورد مانند یک سیب با ۷ آلو، Bohm- Bowerk، روی مقایسه احساس خوشایندی و لذت حاصل از سیب و ۷ آلو اصرار دارد؛ در حقیقت با مجموع ۷ حس خوشایند حاصل از هر آلو؛ فرایندی که اصل کاربرد حاشیه ای را نقض می کند. در پاراگراف بخش ۲، اسلاتسکی می پرسد: چرا انحراف از شدت حس ها وجود دارد؟
اسلاتسکی همچنین مشاهدات جالبی در مرود hedonism (خوش پرستی و لذت گرایی) و حساب دیفرانسیل سودگرایی دارد. او نشان داد که Bohm- Bowerk ادعا می کند که واژه شناسی hedonism، میتواند رفع شود که متناقض با مفاهیم قابل اندازه گیری حس ها می باشد: اگر کسی مجبور به انتخاب بین خوشی و ظیفه باشد و یا امتیاز و زندگی چه؟… کیمیاگری hedonism، خود فرد را قادر به تغییر تمام این چیز ها می داند: امتیاز، وظیفه، اشتیاق و خود او می داند که چه چیز دیگری شامل حس های محض لذت و درد میشود: اما طبق نظر نویسنده ما، پس از کنار گذاشتن hedonism، این روش خوب به نظر می رسد.
عبارت کلیدی در پاراگراف ۶ بخش ۴، گفته های اسلاتسکی را جمع می کند: آنچه که به یک انتخاب معنی میدهد، مستقیما از معنی عمل انتخاب کردن مشتق می شود. ما اینجا پیش بینی جالبی از نظر برتری آشکار داریم که بعدها توسط ساملسون معرفی شد.
در بخش ۵، اسلاتسکی با اشاره به نظر Bohm- Bowerk در مورد hedonism و پذیرش مفهوم ارزش درونی Ehrenfels توسط او، مطرح می کند که مورد دوم حداقل او را به جمع نیروهای برانگیزنده hedonistic مانند وظیفه و امتیاز و … ترغیب کرده است. او از انتقاد خود با پیگیری خطاهای Bohm- Bowerk بصورت بسیاری از نشانه های عقل گرایی و ذره گرایی در قرن ۱۷ و توجهات مثبت او به طبیعت خود آنها، به نتیجه می رسد.
من اکنون به مقاله رفتار شناسی بر می گردم. بر خلاف مقاله اول، این مورد بیشتر خوانندگان اقتصادی را به دلیل سطح بالای انتزاع همراه با روش مبهم غیر ریاضی اش، گیج خواهد کرد. مقاله به طور مناسبی توسط اسمولینسکی، بعنوان یک مورد metaeconomic شرح داده شد. اولین معما، مربوط به خود کلمه رفتار شناسی است. مقاله اسلاتکی توسط Mises بیان شد؛ اصطلاح رفتار شناسی بعنوان علم رفتار انسان می باشد؛ Mises، این واژه را پس از Espinas و Lange پیگیری کرده و عنوان کرد که فیلسوف هلندی (کوترابینسکی) اولین درمان سیستماتیک را فراهم می کند و نشان می دهد که این نویسنده، مطالعه خود را روی رفتارشناسی، پیشتر انجام داده بود؛ در حقیقت، در کنفرانس ۱۹۲۳، مقاله تا ۱۹۲۷ منتشر نشد و کوترابینسکی، این اصطلاح را به طور مستقل از Espinas معرفی کرد و او برای اولین بار به اسلاتسکی اشاره کرد. او، دوباره در مقاله خود نام اسلاتسکی را عنوان کرد؛ و در یک تحقیق تاریخی مهم، او مطالعه Espinas، اسلاتسکی و بقیه را به دقت مورد بحث قرار داد.
ما نمی دانیم که آیا اسلاتسکی آگاهی از نظر Espinas و یا مقاله کنفرانس ۱۹۲۳ کوترابینسکی داشته است یا نه. یک توضیح احتمالی برای این واژه، که توسط Guido Rauscher به من پیشنهاد شد این است که این موضوع، بر اساس مفهوم منطق عملی هاسرل استوار بود. اسلاتسکی که یک فرد فوق العاده تحصیل کرده ای بود، ممکن است واژه خود را به معنی مطالعه رفتار ابداع کرده باشد. این موضوع، با این مفهوم همراه است که واژه، توسط Mises استفاده شده است. کوترابینسکی، آن را برای نشان دادن مطالعه رفتار مناسب استفاده کرد؛ Lange، ان را به معنی مطالعه رفتار عقلانی پذیرفت (تعریفی که بعدها توسط کوترابینسکی پذیرفته شد) و نشان دهنده اصول کاربردی در تحقیق و برنامه ریزی است که مشابه برخی از برنامه های کوترابینسکی می باشد. مقاله استالسکی، مربوط به مطالعه رفتار انسان است. که مطابق تاکید او بر روی جنبه مورد نظر تمام سیستم های رفتار شناسی برای شرح مطالعه رفتار مورد هدف می باشد که به این معنی است که رفتار عقلانی، همانطور که ما می بینیم، کاملا مشخص نیست.
قبل از بررسی مقاله استالسکی، باید ببینیم او چگونه خود را با آن متقاعد کرد، همانطور که در نامه بسیار جالبی به فریچ، بیان شده است. بعد از تشکر از فریچ، بخاطر فرستادن مقاله ای از او با نام Sur un problem d economie pure، او به فریچ قول داد که زمانی که چکیده مقاله رفتار شناسی او آماده شد، آن را بفرستد:
من با پیش بینی آخرین انتشارات، نتایج اصلی مطالعات خود را در چند سال، برای انشار در اولین بار ارائه کردم.
مانند کارهای قبلی ام که برای شما فرستاده ام، من موضوع چاپ شده ای را در بخش قبلی فرستادم و باید بگویم که من از چند لحاظ بیشتر پیش رفته ام. بنابراین، برای مثال، برای من در نظر گرفتن این کار، بصورت بخش قابل درک ابتکار است. اگرچه من همیشه برای نقش تجارب تجربی و به ویژه آزمایشات ویژه در اقتصاد تئوریکی ارزش قائلم، اما نمی توانم اظهارات خاص را در کارهای قبلی شرح دهم، چون همانطور که اعتقاد دارم، اکنون به دید واضح تری نسبت به ارتباط بین عناصر تجربی و قبلی دانش خود رسیده ایم.
او می گوید که این دیدگاه منفی در مورد مقاله ۱۹۱۵، موضوع دوم است و او سپس آنچه را که مهم ترین تاثیر را دارد، خلاصه می کند که معادله اسلاتسکی است: اکنون اثبات می شود که ساختار Paretian، پوچ نیست، چون فرد می تواند در بخش های مشخص مربوط به محدوده های قابل اندازه گیری، بدون داشتن اطلاعات در مورد هرگونه دانش روانشناسی، برسد. آنچه را که او بعنوان موج قابل درک در مقاله ۱۹۱۵ میداند، ما فقط می توانیم حدس بزنیم. اما او بیان کرد که ساختار Paretian شاخص برای مشخص کردن بخش های مختلف یک مسئله را در نظر گرفته است. بطور خلاصه، او هنوز فرضیه انتخاب تصادفی را یک ضرورت می داند.
حال، باید به مقاله رفتار شناسی برگردیم. متاسفانه، اسلاتسکی هیچ نمونه ای از مفاهیم پایه ای خود را برای ما فراهم نمی کند. با این حال، ما اگر تلاش نمائیم تا حالت رسمی یا فرمالیسم را به مسائل بررسی شده در مقاله ۱۹۱۵ ( که نیاز یک مصرف کننده است) ارتباط دهیم، باید فضای موقعیتی بخش ۱ را بعنوان مورد مثبت فضای شیء و یک بخش احتمالی بعنوان طرح بودجه که در هزینه ها و درآمدها مطرح می شود، تفسیر کنیم. دومین شرایط تعیین کننده، نیروی جهت دهنده است؛ ما احتمالا این را بعنوان سیستمی از مجموعه سطوح تفسیر کنیم که توسط یک تابع مطلوبیت تعریف می شود. پس با این تعریف، نقطه بهینه احتمال مجموعه وسایل است که تابع مطلوبیت آنها، ماکزیمم است. باید توجه کرد که اسلاتسکی، این نقطه بهینه را بصورت واحد در نظر می گیرد نیاز به فرضیات تحدب برای مجموعه احتمال و تابع مطلوبیت دارد.
دو دلیل برای پذیرش این فرضیه وجود دارد که نیروی جهت دار، نوعی از تابع مطلوبیت و یا عاملی است که این تابع را به ماکزیمم می رساند: ۱- استفاده او از واژه بهینه ۲- نقطه نظر او درباره فریچ که یک تابع مطلوبیت، به ا=لحاظ متدولوژیک، ضروری است. میتوان برای ان دو دلیل مطرح کرد که اسلاتسکی در ۱۹۲۶ باید بصورت نزدیک تر به موقعیت های مدنظر آلن و ساملسون پیش می رفت. آلن، رفتار مصرف کننده را بصورت جهات مرجع بی نهایت و جهات تشابه محدود کننده در نظر می گیرد، اما انکار می کند که اینها در کل می توانند بصورت یک تابع مطلوبیت جمع شوند. ساملسون، روش جدیدی را آغاز کرد: نادید گرفتن بقایای بررسی مطلوبیت و معرفی انچه که بعنوان قضیه ضعیف موضوع مشخص شده تلقی می شود. اما بعد از اینکه قضیه محکم هوتاکر معرفی شد، مسئله قابل انتگرال بودن حل شد و در نهایت وجود یک تابع موقعیت اثبات شد. خود ساملسون نشان داد که این، معادل قطعیت منفی و متقارن ماتریکس استالسکی استو در نهایت، هورویکز و ریچر، نشان دادند که تقارن ماتریکس اسلاتسکی، معادل قضیه Vill بود. البته، نتوانسته بود این نتایج را پیش بینی کند. اما او به کشف خود می بالید که ماکزیمم کردن مطلوبیت، تقارن ماتریکس اسلاتسکی را بکار برد و ممکن است فرض شود که شرایط متقارن او برای مشخص کردن احتمال چرخه ها لازم است.
استالسکی همچنین در بخش ۱، تغییرات تابع را در وضعیت سیستم مطرح می کند که با انتقال به یک بهینه جدید دنبال می شود که می تواند مورد بحث ثبات یک معادله باشد که توزیع آن در فرایندهای تصادفی آمده است.
اسلاتسکی در شروع بخش ۲، یک روش دینامیک و تصادفی را بکار می گیرد که در آن، هر وضعیت یک سیستم، اشاره به یک تعیین گر سریع دارد. در بخش ۳، او مفاهیم کاربردهای موجودیت شامل ایجاد، حفظ، یا از بین بردن یک شیء را فرموله می کرد. سپس تبادل بین دو فرد، بعنوان تخریب همزمان یک وسیله و ایجاد وسیله توسط هر فرد و ظرفیت انجام کارها، نیرو یا توان تلقی میشود. این نظر وجود دارد که بدست آوردن قدرت و بنابراین تبادل بین دو فرد، بصورت هزینه های بازار و بودجه فردی، شامل مجموعه های احتمال است. در این بخش، اسلاتسکی، مفهوم اعطای اقتصادی را بعنوان ماهیت تمام موضوعات اقتصادی در مالکیت یک مرکز معرفی می کند و نشان می دهد که مجموعه احتمال بخش ۱ باید با بودجه تعریف شده توسط هزینه ها تفسیر شود، گرچه اسلاتسکی هزینه ها را بیان می کند.
بخش ۴، که بررسی بیشتر انجام میدهد، مفاهیمی از روابط مادی را بطور مجزا معرفی میکند: ۱- نیروی ماورای اشیا، ۲- پتانسیل موقعیت و ۳- انتظارات از پتانسیل های موقعیتی.
بخش ۵، تمایزی بین انتخاب تصادفی و نتایج تصادفی انجام میدهد. انتخاب تصادفی، ضرورتا زمانی اتفاق می افتد که یک نقطه بهینه واحد وجود ندارد. اگر مجموعه ای از توزیعات تک مدلی مداوم و بهینه در این نقطه وجود داشته باشد، اسلاتسکی، نقطه اپتیمم را به عنوان نقطه مدل معرفی می کند که نوع انتخاب شده فرق خواهد کرد. در موردی دیگر، او بین وضعیت واقعی و انتخاب شده، تمایز قائل می شود؛ مشخص نیست که آیا این تعریف مشابه مورد تعریف شده در بخش ۳ است، یا نه. اسلاتسکی، با نتایج تصادفی، نتایج را بصورت وابسته به توزیع احتمالی در یک فضا، که مخالف نقطه دیگر است، معنی میکند. در این بخش، اسلاتسکی، مفهوم درجه کاربردی تشخیص را معرفی میکند؛ این نظر، ممکن است چیزی باشد که او در یکی از مقاله های اخیر خود در مورد تئوری احتمال مطرح می کند (احتمالا تنها ارجاع او به مقاله ۱۹۲۶ خود). در پاراگراف آخر این بخش، اسلاتسکی احتمال آنچه را که در این مقاله انتخاب اتفاقی نامیده می شود، را بیان می نماید؛ اما منظورش ان نیست.
ششمین و آخرین بخش، دشوارترین است؛ این بخش، با یک مفهوم فردی از آینده مواجه است، که احتمالا شامل بخش های احتمالی آینده نیز می شود. اسلاتسکی، مجموعه تمام گذشته، حال و آینده را به صورت وضعیت های فضای مشاهده می نامد. چون آینده نمی تواند حال را تحت تاثیر قرار دهد، او ابزار سیستم یا فضای مکملی را معرفی می کند که اجزای آن، تصاویری از آن فضای مشاهده هستند. اگر این تشابه یک به یک باشد، نرمال نامیده میشود. تصویر فضای مشاهده (که خود سیستم مکمل است)، دستگاه مشاهده نامیده می شود؛ تصویر وارونه آن، گستره یا میدان دید نامیده میشود. عناصر (اجزاء) گستره دید، اشیا مرئی نامیده می شوند. بنظر می رسد که آنها، نقش معادل های تشخیصی را در اصطلاح شناسی ایفا می کنند. در مورد غیر نرمال، اجزای مرئی، مانند اجزای فضای مشاهده که تصاویر وارونه ای از دستگاه مشهاده هستند، رئال (واقعی) نامیده میشوند، اما بقیه موارد، خیالی نامیده می شوند. در مورد سوم، تمام اجزای حال واقعی هستند، در حالی که تمام اجزای آینده خیالی می باشند؛ او سپس بیان می کند که مورد آخر، بر اساس برخی از قواعد پیچیده تر، قابل اشتقاق از اجزای فضای مشاهده هستند.
واضح است که مقاله رفتار شناسی استالسکی، می تواند فقط بعنوان طرح یک پروژه ناکامل در نظر گرفته شود. ما چگونه ان را تصور نمائیم؟ در پاراگراف آخر او به ما می گوید که این، ابزاری برای ارائه نظری اجمالی بر غنای رفتارشناسی رسمی (رشته ای که یک پیچیدگی مشخص را در نظر هاسرل نشان میدهد) است. این اصطلاح، توسط هاسرل استفاده شد که به معنی سیستم نرمال حاصل از یک سیستم کامل و مشخصی از موضوعات است که در آنها، هندسه هیلبرت مدلسازی شده است. اسلاتسکی، پیشتر تئوری چندگانه بودن را به ماطلعه موضوعات فضایی محدود کرد و بعد از عنوان کردن نام هاسرل، توضیحاتی بصورت زیر ارائه کرد:
آنچه که برای هندسه اتفاق افتاد، تا حدی اموزنده است. هندسه Grundlagen هیلبرت، در حقیقت هندسه نیست، بلکه یک تئوری فضایی است؛ نقاط آن، خطوط مستقیم، و سطح آن، نقاط، خطوط مستقیم و سطوح هستند (نمادهای خالصی که برای قرار دادن اشیا در وضعیت منطقی یک چیز). پس بنابراین بهتر است آن را هندسه ننامیم، بلکه تئوری چندگانه بودن بنامیم که صحیح ترین نامی است که می تواند وجود داشته باشد.
واژه Mannigfaltigkeiten، توسط هاسرل از ریمان (خالق موقعیت شناسی) اقتباس شد که او، ان را بصورت کاملا متفاوت برای طرح فضاهایی که بصورت تغییر یافته قابل تفکیک فضای Elucidean هستند، استفاده کرد. بنظر میرسد که ویژگی هیلبرت که استالسکی از آن یاد می کند، دلایل هیلبرت را برای حذف تعریفات واژه های قبلی در نظر می گیرد و رفتارشناسی اسلاتسکی، روی مفاهیم پایه ای تمرکز می کند و موضوعات مرتبط را حذف می کند. اما برخلاف هندسه هیلبرت، که می تواند برای تقویت ارتباطات اشیا بکار گرفته شود، علاوه بر فضای Elucidean، با رشته های کروی، بجای نقاط، استفاده میشود. رفتار شناسی اسلاتسکی، فقط برای رفتار انسان بکار گرفته می شود.
متاسفانه، شرایطی بر اسلاتسکی تحمیل شد که فقط دو مورد از کارهای او در مورد تئوری اقتصاد، پس از مقاله ویژه او در سال ۱۹۱۵، برای ما باقی ماند. ما باید آنچه را که میتوانیم، بفهمیم.

 

دانلود مقاله انگلیسی و ترجمه کامل فارسی

 

 

من سامان نصیری نویسنده این مقاله هستم.

تاریخ انتشار: 12 سپتامبر 2020
8 بازدید

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

مجوزها و نمادها


logo-samandehi

پل های ارتباطی با ما …

تبریز ، بخش مقصودیه ، خیابان ارتش جنوبی، کوچه شهید شهابی ، بن بست باغچه ، پلاک ۸۷ ، طبقه 4
تلفن تماس : 04135421108-09307584802
ایمیل : entofa@gmail.com


Unit4,No87,Baghcheh Alley,South Artesh ST,Azadi ave,MAGHSUDIYEH, Tabriz, Iran
کلیه حقوق این وب سایت محفوظ می باشد . طراحی و توسعه آلسن وب    All rights reserved © 2020 Entofa